|
ايستاده بودی در نيمهشب ماه و ستارهای نبود چتر مهرت گستره بود در انتهای کوچه اما کوبش آهنگين باران بود بر سفالينهها تعلق در ناودان تمنا بر خشک خستهی زمين بر خاک ناباور تابستان تند و بیامان و من باران را سر و پای برهنه میخواستم بیهيچ چتر و سرپناه بیهيچ بند و ريشه بیهيچ جامه و من در انتهای کوچه سپردم تن به باران تا بشويد روح از جان تا غبار تيرهی بودن را به زلاله آرزو بپيوندد و تو در آنسوی کوچه ايستاده بودی خاموش با چتر مهری آغوشگسترده تنهای تنها دور از باران
پیوندهای روزانه
|